دنیــــــــای آبتیــــن

آبتین وعروسکش

 

 

زمانی که اومدی رها شدی تو قلبم..........

 

 

 

گفتی دوس.........

 

 

 

گفتی دست هات سردشده .......

 

 

 

تو بی کسی هات نوشتم برات ........

 

 

 

در حالی که سرما تمام وجودم را گرفته بود........

 

 

 

اما تنها حرارتی که مونده بود تو وجودم ریختم به پات.........

 

 

 

خوب گرمت کردم........تا نمی خوابیدی پلک نمیزدم.........

 

 

 

به عشق اینکه باز اسمت رو ببینم تمام کلمات از بهترین هاش رو .......

 

 

 

اوردم برای چشمات گفتم از قلب مهربونت .........

 

 

 

از همه چی گفتم برات..........

 

 

 

هر شب فقط از خستگی هات گفتی ومن دم نیاوردم در حالی که صبح باید کار میکردم.....

 

 

 

اره تو رها نیستی من رها هستم ......

 

 

 

رها تو جاده ای  بی انتها این قسمت قلبی هست که جز مهربونی ......

 

 

 

چیز دیگه ای رو توش راه نداد........

 


+ جمعه 06 تیر 1393 ساعت 22:39 نویسنده: abtin
ارسال نظر(6)



طراح : آبتین ـ


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

امارگیر حرفه ای سایت